علی احسان و دوتا مروارید

سلام جیگر مامان 
امروز یکم وقت پیدا کردم تا بیام و برات از اتفاقات این چند وقت بگم ،که البته مربوط به شما میشه
دوشنبه 17فروردین روزی بود که من کلی ذوق کردم و خندیدم ،الان برات میگم چرا
اون روز تازه از خواب بعداظهر بیدار شده بودی و داشتی با من دراز کشیده بازی میکردی
که یهو نشستی من و بابایی کلی تعجب کردیم و منم از ذوقم کلی خندیدم و ماچت کردم
البته تا امروز دیگه این کار رو نکردی
خب این از قسمت جالبش بود اما چندروز بعد ش وقتی همه خواب بودیم من از صدای اوغ زدنت بیدار
شدم حدود ساعت 5 صبح روز پنجشنبه 20 فروردین اولش فکر کردم آب دهن پریده تو حلقت ،
فورا بغلت کردم و پشتت رو زدم اما یهو دیدم که بالا اوردی ،از ترس بابا امین و صدا کردم
خیلی ترسیده بودم ،اصلا گریه نمی کردی اما همش استفراغ میکردی ، تندی تمیزت کردم و با بابایی
بردیمت بیمارستان ،اونجا یه قرص رو تو یکم دوغ هل کردن و من بهت دادم تا بخوری ،تا 8 صبح اونجا
بودیم تا ببینیم چی میشه چون تب و اسهال نداشتی اوردیمت خونه خدا رو شکر دیگه تهو نداشتی
اما قبل ناهار یهو داغ شدی و تب کردی تازه اسهال هم داشتی یکم بهت استامینیفون دادم تا تبت
بیاد پایین ،دیگه شروع کرده بودی به لجبازی و گریه کردن آخه درد داشتی
بعداز ظهر دوباره با بابایی بردیمت بیمارستان اونجا اروم بودی اما خوابت میومد ،تو بغل بابایی بودی
داشتی خمیازه میکشیدی که یهو سفیدی دندونت رو دیدم خیلی ریز بود اما تازه در اومده بود
این هشتمین دندونت بود که در اومده بود دندون جعبه سمت راست
دکتر معاینت کرد و کمی دارو نوشت ،شب عمه حدیث و عمو حامد با مهرناز اومدن خونه ی ما
تا بهت سر بزنن اما وقتی از خواب بیدار شدی کلی بالا اوردی و از حال رفتی داشتی تو تب میسوختی
واقعا ترسیده بودم ،کم کم بهت دارو دادم تونستی بخوابی
جمعه روز ولادت ح فاطمه زهرا روز زن بود اما ما تا غروب خونه موندیم و بعدش که دیدیم حالت کمی بهتره
رفتیم خونه ی مادر جون اما اونجا هم یکم حالت خوب بود یکم بد همش تب داشتی
فکر کنم شنبه صبح بود که حدود دوباره 4،5 صبح بیدار شدی و شروع کردی به گریه کردن
اصلا اروم نمی شدی ،با بابایی تندی یه کاپشن تنت کردیم و بردیمت تو ماشین تا 7 صبح الکی تو خیابون
در حال دور زدن بودیم اما خوبیش این بود که گریت بند اومده بود اما نخوابیدی
خلاصه یکشنبه 23فروردین شبش رفته بودیم خونه ی خاله مریم(گوهری)که موقع شیردادن بهت متوجه
شدم که یه دندون دیگت هم در اومد بازم سمت راست ،این دندون نهمت میشد
عزیز دل مامان نمی دونی که این دوتا دندون باهات چه کار کردن اصلا غذا نمی خوردی فقط شیر من و آب
میخوردی الهی فدات شم
خدارو شکر الان خیلی حالت خوبه
ما هم تصمیم گرفتیم بعد این همه ماجرا اخر هفته بریم رامسر
بقیه رو رو تصویر تو ضیح میدم











اینجا حیاط خونه ی مادر بزرگ مادری منه که شما داری با باباجونی توش قدم میزنی



اینجا هم داری با مهشید و محمدحسین و علی رضا بازی میکنی


اینم از ناهارمون که بعد خوردنش رفتیم سمت جاده ی جواهرده





اینم یه خواب ناز

خب قند عسلم این بود از نیمه دوم فروردین ماه که به خیر و خوشی
تموم شد انشالله که همیشه سلامت باشی قربونت برم















علی احسان و دوتا مروارید 






